فقر
ميخواهم بگويم ......
فقر همه جا سر ميكشد .......
فقر ، گرسنگی نيست ، عريانی هم نيست ......
فقر ، چيزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چيز پول نيست .....
طلا و غذا نيست .......
فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای
فروش نرفتهء يك كتابفروشی مي نشيند ......
فقر ، تيغه های برنده ماشين بازيافت است ، كه
روزنامه های برگشتی را خرد ميكند ......
فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن
يادگاری نوشته اند .....
فقر ، پوست موزی است كه از پنجره يك اتومبيل به
خيابان انداخته ميشود .....
فقر ، همه جا سر ميكشد ........
فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..
فقر ، روز را " بی انديشه" سر كردن است
دكتر علي شريعتي
با تشکر از خانم فیاض برای ارسال این متن فوق العاده زیبا و تأمل برانگیز
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۰ ساعت 22:15 توسط حمیده حایری
|